مامان پروانه اگر بود لابد محكم بغلش مي كرد و مي گفت «عين خودته مامان.» بابامحسن، جلوي جلو نمي آمد…
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
مامان پروانه اگر بود لابد محكم بغلش مي كرد و مي گفت «عين خودته مامان.» بابامحسن، جلوي جلو نمي آمد…
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آنها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش…
مانکن را من خریده بودم. پلاستیک گلبهی بود با باسن برجسته، صورت نصفه و لبهای قلوه ای سرخ. همان اول،…
آنسال، همه جوری رفتار میکردند که انگار چیزی نشده. بابا ریشش را خطِ گرد انداخته بود. مامانبزرگ، دو ظرف کوچک…