مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

آتاری

16 دی 1394 نوشته‌ها

محمدرضا آتاری داشت. من، نه. برای همین، چند باری خودم را دعوت کردم خانه عمه پری. یک گوشه اتاق، دست به سینه می نشستم و زل می زدم به محمد رضا که داشت بازی می کرد. بعضی وقت ها می پرسید: «دوست داری بازی کنی؟» ذوق می کردم. دسته را تکان می دادم. خودم را هم. دسته ، تلق تلق می کرد. محمد رضا می گفت: «دسته رو خراب می کنی. بلد نیستی تو.» دسته را می گرفت و هلم می داد عقب.

شب ها خواب آتاری می دیدم. تو خانه مامان بزرگ -وقتی کسی نبود- می نشستم جلوی تلویزیون فیلیپس سیاه و سفید، کانالش را می چرخاندم روی U، بعد ادای بازی کردن در می آوردم. دست راستم را مشت می کردم و می گذاشتم کفِ دست چپم که مثلن دسته است. خیره می شدم به تلویزیون. هواپیما که راه می افتاد، به کشتی ها و هلی کوپتر ها تیر میزدم، به چپ و راست می پیچیدم، از روی باک بنزین رد می شدم که سوختم تمام نشود، حواسم به تانک ها بود….

یکبار آقا جون بی هوا آمد تو اتاق. پرسید: «چیکار می کنی مرتضا؟» گفتم: «آخ آقا جون. هول شدم. سوختم. خوردم به این صخره سبزه.» گفت: «بمیرم برات.» گفتم: «دوباره باید از سر بازی کنم.» رفت تشکش را آورد و پهن کرد کنار من. همانجا دراز کشید. نیم ساعت بازی کردم و تماشام کرد. دستم را آوردم جلو که مثلن ببینم آداپتور داغ شده یا نه. مامان بزرگ آمده بود تو. گفتم: «آقاجون دستگاه داغ کرده.» گفت: «بذار خنک شه دوباره بازی کن بابا.» گفتم: «باشه.» مامان بزرگ به زبان محلی گفت: «خل نشده باشه مادر مرده؟» آقا جون گفت: «از من و تو عاقل تره.» تلویزیون را خاموش کردم. سیم آداپتور را کشیدم. دست هام را کوبیدم به هم که دیگر دسته نباشد. یک لیوان آب خوردم. آمدم تو بغل آقا جون دراز کشیدم. آقاجون گفت: «انقدر میشه که آدمیزاد یه چیزی جلو چشمش می بینه که نیست.» مامان بزرگ به عکس سه در چهار مامان پروانه -کنار تابلوی و ان یکاد- نگاه کرد و گوشه روسریش را زیر چشم هاش کشید. گفت: «آخرش همه مون رو دیوونه می کنه این بچه.» خودم را فشار دادم به بغل آقاجون. صورت تیغ تیغی اش را بوسیدم و خوابیدم.

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید