مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

داستان نویس

معلم داستان نویسی

مدیر آی‌تی و CRM

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

داستان نویس

معلم داستان نویسی

مدیر آی‌تی و CRM

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

اگه یه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه….

28 مهر 1397 نوشته‌ها

پرسیده بودی چرا رهایت نمی‌کنم؟ من آن موقع ذره‌ای جذاب نبودم و هیچ صدای خوشی نداشتم و حتا اندکی دلبری نمی‌دانستم، همان‌طور که حالا. سرخ شدم. لبو. پشت موهام عرق گذاشت. لب‌هام لرزید و ماهی‌های ریز، معده‌ام را گاز گرفتند. بریده بریده گفتم خب…چون دوستت دارم.

و به خیالم آمد که لابد دلت می‌ریزد با این اعتراف نابهنگام که نه دیر بود نه دور، و تو، مثل معشوقه‌ی افشین که او را درجا بوسیده بود و گفته بود من‌هم، صورتت را می‌آوری جلو. دستت را دور گردنم حلقه می‌کنی، نگاه داغت را می‌ریزی میان تن تف دیده‌ام و چیزی می‌گویی. حرف دلدارانه‌ای.

اما آنجا، زیر آجرهای به آسمان کشیده آرامگاه قابوس بن وشمگیر، میان گل‌های زرد بدشگون باغچه‌های دایره‌ای، در آمدی که اولی نیستم و آخری. که خیلی‌های دیگر نیز دوستت دارند. کلماتت را حرف به حرف شلیک کردی. سرد. تیز. کشنده. من با هر آوایی یکبار مردم به اجبار و زنده شدم برای تماشای تمشک لب‌هات، به اختیار.

و لابد، پیش خودت نگفتی مرد است. غرور دارد. قلبش ترک برمی‌دارد از این همه نخواستنت؛ از این بمباران شوم واژه‌های دلهره آور، که برداشت. ریز ریز شد. ذره ذره. و سال‌هاست مثل انبانی پر از سکه‌های خرد، صدا می‌دهد. صداهای اضافه. دکترم گمان می‌برد آریتمی‌است. نوار قلبم را علامت می‌زند که این‌جاها و این جاها امواجی غیرعادی دارد. ‌می‌گوید باید اکو کنم.

من نمی‌خواهم برایت تصویر کنم که موسیقی هول‌آور تپیدن قلبی شکسته چطور می‌پیچد توی اتاقک سرد پزشک بداخلاق بی حوصله پیر، و غر می‌زند به جان هیکل بدریخت و سینه‌های افتاده‌ی مردی میانسال و افسرده که منم، اما دوست‌دارم بدانی که سال‌هاست یک موسیقی، یک‌موسیقی غمگین، تو را به‌خاطرم می‌آورد.

تو را توی جنگل‌‌ انبوه و پر اندوه شیرآباد، که چندک زده بودی پای ماهیتابه بزرگ پر از روغن ترکمنی، و تخم مرغ‌ها را با وسواس می‌شکستی، که ناهار هم‌کلاسی‌های دانشگاه‌مان شود، دانشجوهایی که گرسنه بودند و خسته، از کار عملی توی سیلویی قدیمی، من مشتاق تماشای تو بودم، حیران نگاهت، و کمی دورتر، زیر سپیداری تازه رسته و آسمان یکدست بی‌ابر، از پرایدی لکنتی صدای تنهایی می‌خواند از زبان من، از زبان همه ناکام‌های تاریخ که اگه یه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه….

برچسب ها:
یک دیدگاه بنویسید

Fatal error: Uncaught ErrorException: md5_file(/home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/litespeed/js/e8126146a88f93cc1441291394bdc05b.js.tmp): failed to open stream: No such file or directory in /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugins/litespeed-cache/src/optimizer.cls.php:121 Stack trace: #0 [internal function]: litespeed_exception_handler(2, 'md5_file(/home/...', '/home/h170793/d...', 121, Array) #1 /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugins/litespeed-cache/src/optimizer.cls.php(121): md5_file('/home/h170793/d...') #2 /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugins/litespeed-cache/src/optimize.cls.php(778): LiteSpeed\Optimizer->serve('https://morteza...', 'js', true, Array) #3 /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugins/litespeed-cache/src/optimize.cls.php(360): LiteSpeed\Optimize->_build_hash_url(Array, 'js') #4 /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugi in /home/h170793/domains/mortezabarzegar.com/public_html/wp-content/plugins/litespeed-cache/src/optimizer.cls.php on line 121