مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

به امید دیدار

11 آذر 1394 نوشته‌ها

برایش نوشتم “به امید دیدار” . نه فقط برای او، برای همه این را می نویسم. آخر نامه هایم، نوشته هایم و گفته هایم. از “خداحافظ” بدم می آید. یک طور غریبی است با اینکه یعنی خدا نگهدارت باشد. برای من بغض دارد. بغضی که یاد آور دست هاییست که دیگر لمسش نمی کنم، صورتی که دیگر نمی بوسمش و حتی نامه هایی که دیگر نوشته نمی شود. به جایش می نویسم “به امید دیدار”. پیش خودم می گویم زمین گرد است، کوه که قسمتش نشد به کوه برسد، ولی لااقلش آدم به آدم می رسد. خودم را اینطور خر می کنم. هر کس خودش را یک طوری خر می کند و من این طور. دلم گرم می شود که شاید یک روزی او را دیدم. توی خیابان تنه مان به هم خورد، توی مترو، صندلی ام را بهش تعارف کردم یا حتی کنار میله زنانه-مردانه اتوبوس، چشمانمان به هم قفل شد. کسی چه میداند.
برای او هم همین را نوشتم. خندید و گفت: امیدوارم. ولی میدانی که من اینجا توی آمریکا، تو آنجا توی تهران. بعد نوشت: یک شهاب سنگ دارد به سمت زمین می آید. احتمال اینکه از جو رد شود، تکه تکه نشود، درست بیاید و بیفتد روی خانه ما و ما هم در خانه باشیم و کسی نمیرد، بیشتر از آنست که روزی ما هم دیگر را ببینم.
.
.
قهوه اش را که خورد، لبخندی زد. گفت: کی فکرش را می کرد. من اینجا توی این کافه تنگ و ترش، کنار تو سیگار دود کنم، قهوه هُرت بکشم و تو، برایم شعر بخوانی. آن روز که برایم نوشتی “به امید دیدار” پیش خودم گفتم که این آدم دیوانه است. گفتم : دیوانه تر از این می خواستی؟ چیزی نگفت. سیگارش را توی جاسیگاری له کرد و دود را لوله کرد به هوا. دود خورد به صندلی چوبی کهنه ای که از سقف آویزان بود.
موقع رفتن گفت: بی خود نگو به امید دیدار. خداحافظت رفیق. دست انداخت دور گردنم. گفت: دیگر نمی آیم. به همین قهوه تلخی که با هم خورده ایم قسم. به همه مقدساتت. لطفا فقط نگو به امید دیدار. فیلم هندیش نکن.
خاکستر سیگارش هنوز توی جاسیگاری داغ بود. فنجان قهوه، لکه های درشت و درازی داشت. انگار یکی با انگشت توی آن نوشته بود: به امید دیدار.
.
.
.
پانویس: واژه ها رعب آور ترین مخلوق خداهستند. ترسناک و دلهره آور. می کشند، زنده می کنند، می گریانند و می خندانند. بعضی هاشان حساس اند به گفته شدن. آفریده شدن. انگار وقتی نوشتی شان، زنده می شوند. وظیفه پیدا می کنند که بیایند و یقه ات را بگیرند. شکنجه ات کنند تا بشوند. “به امید دیدار” یکی از آن هاست. می شود. “خدا نگهدار” همه تان باشد رفقا ولی “به امید دیدار”

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید