مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

حالت چطوره؟

28 اردیبهشت 1398 نوشته‌ها

به عسل آموخته‌ بودیم که در جواب «حالت چطوره؟» بگوید «عالی.» و همیشه هم گفته بود. حتا وسط گریه و دل‌درد‌ و آزمایش‌دادن. دیروز که از خواب بیدار شد، فهمیدم مثل همیشه سرحال نیست. گفتم «بابا. حالت چطوره؟» گفت «عالی.» و بعد اضافه کرد: «نه. عالی، نه.» گفتم «باید بگی عالی.» گفت «عالی، نه.»

و این ترکیب غریب را خودش کشف کرده. خودش که لابد خواسته به ما بگوید حال من خوب نیست. درک کنید. انقدر بی‌خود باهام ور نروید. ماچم نکنید. مجبورم نکنید برقصم. بعد، رفت اتاق بازیش، عروسکش را بغل گرفت و آمد پیش ما. گفت «شیر.شیر.» و یکی دو ساعتی، تو حال خودش شیشه را می‌مکید تا اخلاقش آمد سر جا و نشست روی سینه‌ی من و چندباری بالا پایین پرید و وقتی پرسیدیم «حالت چطوره؟» گفت «عالی.»

بله. زندگی، خندوانه نیست. و ما، عروسک‌های خیمه‌شب بازی برنامه‌های تلویزیونی نیستیم با نیش‌های باز، که رو به دوربین، شعرهای ریتیمک بخوانیم و دست بزنیم و پابکوبیم. و بنا نیست انرژی مثبت روزانه‌ی کل جهان را ما تامین کنیم. و حتما لازم است گاهی تنها باشیم. گریه کنیم. ناراحت باشیم از همه‌چیز. دل‌مان شور واقعه‌ای را بزند که اتفاق نیفتاده. و برای گذشته و درگذشته‌ها ماتم داشته باشیم.

نه اینطور ماسک‌های تئاتری با لبخندهای به‌گوش رسیده. ما نیاز داریم کسی را داشته باشیم که واقعن از ما بپرسد «خوبی؟» و ما از ته دل بگوییم «نه.» چقدر بگوییم «خوبیم. مرسی» چقدر وانمود کنیم همه چیز سرجایش است؟ چقدر از خودمان دور بمانیم به بهانه‌ی اتفاقات جهان هول‌آور پراندوه؟

و به یقین سیاهچاله‌است جای خالی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها که می‌فهمیدند کشتی‌های‌مان غرق شده. و مهم‌تر از آن می‌دانستند کشتی‌ها غرق می‌شوند بالاخره. هر چقدر دیر یا دور. و فقدان واقعی، دست‌های زبر و چروک و پینه دارشان است که بلد بودند به آغوش بکشند و به میانِ موها فرو بروند.

و صدایشان در کجای کائنات مانده که بگویند «حق داری.» بگویند «ماست سیاه است چون تو می‌گویی.» بگویند «فدای غصه‌خوردنت. من اینجام» نه اینطور که هر کس چند کلمه‌ی مثبت بی‌بنیه را کنار هم می‌چیند انگار که نسخه‌ی واحدی برای تمام بشریت و می‌فرستد توی همه‌ی گروه‌های تلگرامی ممکن.

و چرا نباید به عقب بازگردیم؟ به کیفیت واقعی انسانی که ماییم. به ترکیب ناهمگونی از شادی و غم. و اجازه بدهیم آدم‌ها در کنارمان، آن‌طوری باشند که در مقابل آینه. در خاکستری شکل ممکن. و نترسیم از به آغوش کشیدن‌شان، وقتی می‌پرسیم «حالت چطوره؟» و می‌گویند «عالی، نه….»

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید