مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

داریم موش می گیریم

5 اردیبهشت 1395 نوشته‌ها

خوابگاه دانشگاه ما، موش داشت. امیرْعباسی دیده بود. ماها نه. داشتیم ناهار می خوردیم. دو تا تن ماهی سرد و نیم کیلو خیار شور فله ای و نان خشک. موش آمد و از کنار دیوار دوید. یاسر پرید و در را قفل کرد. من رفتم روی تخت. علیرضا جست زد روی تخت بالایی و با چشم هاش دنبال موش افتاد. یاسر و امیر جارو و خاک انداز را برداشتند. همه سوراخ سمبه ها را گشتند. امیرْعباسی گفت: «ایکاش ناهارمون رو تموم می کردیم قبلش. الان گشنه های اتاق روبرویی حمله می کنن.»

حرفش تمام نشده بود که صدای کوبیده شدن در بلند شد. مهدی داد می زد: «درو چرا قفل کردین؟ ناهار چی دارین؟» نفس مان را حبس کردیم بلکه برود. نرفت. آن یکی مهدی هم آمد پشت در. «توی اتاق دارین چیکار می کنین هان؟» محکم کوبید به در. موش از زیر یکی از لباس های ولوِ کف اتاق دوید بیرون و از روی پای یاسر رد شد. یاسر جیغ زد. مهدی گفت: «چه خبره اون تو؟ تک خوری نکنید نامردا.» امیرْعباسی گفت: «تک خوری چیه بابا. داریم موش می گیریم.»

بعد با پا، یکی از شلوارهای کف اتاق را شوت کرد آن ور. موش جست زد بیرون. یاسر جارو را گذاشت روی موش و هلش داد توی مشمای سیاه زباله. بعد تن ماهی و خیار شور را گذاشتیم زیر پتوی امیر و سفره را با نان های خشک تویش جمع کردیم. در که باز شد، هر دو تا مهدی آمدند تو و سر چرخاندند. «موش میگرفتید واقعن؟» «آره ایناهاش.» «ما فکر کردیم دارید ناهار می خورین.» «نه داشتیم موش می گرفتیم.» «خب باشه. اگه خواستین چیزی بخورین خبر بدین که ما حمله کنیم بهتون.» «باشه حله داداش.»

تا مدت ها بعد از آن روز، همه لحظه های ما به موش گرفتن گذشت. موقع صبحانه، ناهار و شام خیالمان راحت بود که کسی به سفره مان حمله نمی کند. در را قفل می کردیم و جلوی درز زیر در، حوله لوله شده، می گذاشتیم. کسی هم در می زد، یکی مان –همان پای سفره- جیغ می زد و آن یکی می گفت داریم موش می گیریم. علیرضا که از اتاق ما رفت، پته مان را روی آب انداخت. خبر ترفند کوچکمان، حتا به خوابگاه دخترها هم رسید. از آن روز، دیگر خودمان هم نمی توانستیم به اتاق کسی حمله کنیم. همه داشتند موش می گرفتند…
.
.
.
پانویس:
می دانی. ما داشتیم ناهار می خوردیم و می گفتیم موش می گیریم. داشتیم از عشق می سوختیم و می گفتیم هوای شمال شرجی است. داشتیم می مردیم از فکر ندیدنش و می گفتیم کی تعطیلات می آید برگردیم خانه. کسی یادمان نداده بود که مستقیم بگوییم دوستت دارم. مستقیم بگوییم دلم برایت تنگ شده. مستقیم بگوییم می شود برگردی؟ عادت کرده بودیم به هزار جور ایما و اشاره و سرخ شدن و عرق ریختن و نامه نوشتن و پاره کردن و تب کردن و گل انداختن لپ و لرزیدن دست و پرپر کردن گل سرخ و هر کوفت دیگری به جای اینکه صاف توی چشمش زل بزنیم و بگوییم می خواهمت. می دانی، ماها بلد نبودیم. هنوز هم بلد نیستیم. این همه داستان و یادداشت و شعر و پانویس را نمی بینی؟

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید