مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

ماهی قرمز

19 اسفند 1394 نوشته‌ها

ماهی فروش های بالای قبر آقا، ماهی قرمزهای کم جان و مردنی شان را ریخته بودند توی جوی های پر آبِ کنار انبار کاه. همه بچه محل ها، پاچه هایشان را بالا زده بودند و رفته بودند توی آب. من، نزدیک نانوایی بربری پریدم توی جو. دو تا ماهی اولی که از آب گرفتم، مرده بودند. دوباره توی آب ولشان کردم. یک ماهی قرمزِ دم سیاهِ فرز از لای پاهایم رد شد. از جو آمدم بیرون و شروع کردم به دویدن. بعد از پلِ فلزی و کوچک ِ نزدیک دکان عباس ساعت ساز، دوباره جست زدم توی آب. ماهی داشت از زیر پل فلزی می آمد. دست هایم را توی آب نگه داشتم و گرفتمش. تا جلوی خانه یک نفس دویدم. تکان های ماهی، کف دستم را قلقلک می داد. دمپایی هایم را جلوی در در آوردم و دویدم روی فرش. مامان بزرگ نشسته بود و داشت جارو دستی می کشید. دو دستی کوبید توسرش. «با اون پاهای سیاهت اومدی رو فرش من؟» به پاهام نگاه کردم. لای انگشت هام سیاه بود و به انگشت کوچک پای راستم، یک تکه سبزیِ پلاسیده و خیس چسبیده بود. گفتم: «ماهی. ماهی داره می میره.» جارو دستی اش را پرت کرد سمتم. جا خالی دادم. خورد به سماور و افتاد روی سبد استکان ها. نشست به گریه کردن: «آخه من این فرش رو تازه شسته بودم با این پاها و کمر. کی دوباره جون داره؟» گفتم: «ماهی بمیره خوشحال میشی اگه فرشت کثیف نشه؟» بلند شد دنبالم کند که از اتاق دویدم بیرون و رفتم توی حیاط. آقاجون، داشت شیشه های آشپزخانه را دستمال می کشید. گفتم: «آقاجون، ماهی قرمز داره می میره.» دستم را باز کردم و ماهی را نشانش دادم. یک لیوان، برداشت و از زیر شیر، آب کرد. ماهی را انداختم توی لیوان. جم نخورد. همینطور سرو ته توی آب مانده بود. یکی دوبار با انگشت فشارش دادم و گفتم «یالا ماهی خوبی باش.» تکان نمی خورد. آقاجون دوباره دستمال برداشت و شروع کرد به پاک کردن شیشه ها. دم ماهی را گرفتم و از لیوان کشیدمش بیرون. لب هاش باز و بسته نمی شد. گفتم: «آقا جون! چرا ماهی ها می میرن؟» گفت: «لابد نفس کشیدن یادشون میره.» گفتم: «یعنی ممکنه منم یه روز نفس کشیدن یادم بره، مرده بشم؟» ابروهاش را گره داد به هم. گفت: «نه بابا. تو باهوشی. زرنگی. یادت نمیره.» نفسم را حسابی توی شکمم نگه داشتم. داشتم خفه می شدم که ولش کردم بیرون. سرفه ام گرفت. گفتم : «یعنی مامان پروانه م خنگ بود که مرده شد؟ نفس کشیدن یادش رفت؟ ببین من الان می خوام یادم بره نفس بکشم.» بعد خواستم حواسم را پرت کنم. اول ماهی را انداختم توی باغچه. بعد برش داشتم و انداختم توی لیوان. بعد روی سیاهی لای انگشت های پاهام ناخن کشیدم. گفتم: «آقاجون، هر کاری می کنم یادم نمیره که باید نفس بکشم. چرا مامان پروانه یادش رفت؟» آقا جون رفت توی آشپزخانه. از توی لیوانِ روی کابینت، دندان های مصنوعی اش را در آورد و توی دهانش گذاشت. لب هاش برگشت سر جای اولش. گفت: « تا حالا ماهی با دم سه پر دیدی بابا ؟» گفتم: «آره. گرونه آقاجون.پنجاه تومنه! تو لگن بساطی ها . خوشگله ها. خوشگل. یکی اونا خوشگله یکی اون لاک پشت سبزا.» گفت: «بریم برات بخرم.» گفتم: «نمی خوام دیگه. وقتی میمیرن دلم می سوزه براشون» گفت: «اون ماهی ها که دمشون سه تا پر داره نمی میرن» گفتم: «یهنی واقعنی نفس کشیدن یادشون نمیره؟» جواب نداد. رفت توی اتاق و لباس هاش را پوشید و آمد جلوی در. گفتم: «آقاجون. یه چیزی فهمیدم. اگه مامان پروانه منم دم سه پر داشت، مرده نمی شد.» دست هایم را مشت کردم و پرت کردم روی هوا. گفتم «درست گفتم؟» نشست روی پله جلوِ در و دست هاش را گذاشت جلوی چشم هاش. ماهی قرمزِ‌دم سیاه را انداختم توی جو و نگاهش کردم که چطور دارد با آب می رود. مامان بزرگ، یک لگن قرمز بزرگ را پر از آب کرده بود و سلانه سلانه می امد که گوشه فرش را آب بکشد. باران گرفته بود.

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید