مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

ماه: مهر 1396

4 مهر 1396 کمرم درد می کنه بابا

بابا که داشت می‌مرد، فلج شده بود. یعنی قبل‌ترش یک‌بار فلجِ نصفه و نیمه شد تاکمر. بعد خودبه‌خود خوب شد….

1 مهر 1396 بچه ها مرتضا رو که میشناسید

اول مهر 67 : همه کلاس اولی ها گریه می کردند. من چسبیده بودم به مامانم و غش غش می…

22 شهریور 1396 ما پول این سوسول بازیارو نداریم

ما پول اين سوسول بازي‌ها را نداشتيم. بابا فقط سالي يك جفت كتاني ارزان برايم مي‌خريد. هر روز هم مي‌پوشيدمش….

13 شهریور 1396 تیله‌های خوش‌رنگ

ما بهش می‌گفتیم آقاجون کاشی. اما بابا صدایش می‌کرد سمور آبی. سمور آبی، امروز مرد. دیروز یعنی. امروز آمدیم کاشان…