آن اول که نمیدانستم لپهایش گُلی است، کاپشن قهوهای روشن میپوشد و چند تار موی ریز و شکسته از زیر…
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
آن اول که نمیدانستم لپهایش گُلی است، کاپشن قهوهای روشن میپوشد و چند تار موی ریز و شکسته از زیر…
و سالهاست که به تصویر زن، در دوره قاجار با لبخندی کج، نگاه میشود. به عکس زنهایی که سبیل براق…
بابا محسن عزیز دیروز که توی بهشت زهرا، سنگ قبرتان را میشستم، یاد مسجد رفتنهایمان افتاده بودم. یاد وقتیکه بعد…
با مامانبزرگ رفته بودم تو. داخل، پر از زنهای چادری بود که رو به دیوار شیشهای، گریه میکردند. آن طرف…