تازه دانشگاهم تمام شده بود. سرزده برگشته بودم کاشان. از آسمان، آتش میبارید. گفتم: «سلام بابا.» پشت ویترین مغازه، نشسته…
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
تازه دانشگاهم تمام شده بود. سرزده برگشته بودم کاشان. از آسمان، آتش میبارید. گفتم: «سلام بابا.» پشت ویترین مغازه، نشسته…
يه وقتي آدم ميگه دلم براي بابام، مامانم، آقاجونم، مامان بزرگم تنگه. همه هم مي فهمن. درك مي كنن كه…
توی شهربازی، باید نیم ساعت سه ربعی بایستی توی صف، برای اینکه سه دقیقه توی هوا تاب بخوری، دور تا…
بیشتر از ارائه بلیط و حفظ حجاب و نگذاشتن کفش ها در راه پله ها، به گمانم سنگِ قبر مهمترین…