آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش میکردم…
آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش میکردم…
مامان پروانه اگر بود لابد محكم بغلش مي كرد و مي گفت «عين خودته مامان.» بابامحسن، جلوي جلو نمي آمد…
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آنها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش…
مانکن را من خریده بودم. پلاستیک گلبهی بود با باسن برجسته، صورت نصفه و لبهای قلوه ای سرخ. همان اول،…