توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آنها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش…
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آنها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش…
مانکن را من خریده بودم. پلاستیک گلبهی بود با باسن برجسته، صورت نصفه و لبهای قلوه ای سرخ. همان اول،…
آنسال، همه جوری رفتار میکردند که انگار چیزی نشده. بابا ریشش را خطِ گرد انداخته بود. مامانبزرگ، دو ظرف کوچک…
طبقه دوم خانهمان بودم که زنِ حاجی را آوردند. داشتم از لای حصیر جلوی پنجره، حیاط خانه آن ها را…