ﺩﺭ ﻧﻄﻨﺰ، ﭼﺸﻤﻪ ی ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺎﻍ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺷﮏ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ….
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
ﺩﺭ ﻧﻄﻨﺰ، ﭼﺸﻤﻪ ی ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺎﻍ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺷﮏ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ….
توی کلاس ممنوع کرده بودم کسی جلوی پای من بلند شود. جلسه اول که اصلن کسی نفهمید من استادم. نیم…
ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ. ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ…
شاید برایتان عجیب باشد، اما من به وجود زامبی ها اعتقاد عجیبی دارم. قبل از آن باید بگویم که زامبی،…