مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

عبدالباسط

9 اردیبهشت 1395 نوشته‌ها

1- من از آن عبدالباسطی های دو آتشه بودم. با اینکه پدرم و معلمانم، منشاوی خوان بودند، ولی من کشته و مرده عبدالباسط بودم. از همان ها که بسم الله را بیسم الله می خوانند و بیشتر آیات سوره ضحی را به هم می چسبانند -و نفسشان می گیرد و صورتشان سرخ می شود- برای رسیدن به آیه”و_لسوف_یعطیک_ربک_فترضی” (و پروردگارت به زودی به تو عطایی می کند که راضی شوی)

2- تازه هفت سالم شده بود. می گفتند مادرت مرده ولی من نمی دانستم مردن مادر یعنی چه. توی هفتم، یکی دستم را گرفت و نشاندم جلوی میکروفن. قرآن را جلویم باز کرد. سواد که نداشتم اما سوره ضحی و کلی سوره ته قران را حفظ بودم. شروع کردم به خواندن. والضحی…والیل اذا سجی…ما ودعک ربک و ما قلی…. و للاخره خیر لک من الاولی…. و لسوف یعطیک ربک فترضی…
.
3- نمی دانم چقدر گذشت تا فهمیدم که دیگر هیچ وقت مادرم را نمی بینم. حتی بخاطر نمی اورم اولین بار کی به من یاد داد که سنگ بردارم و روی سنگ قبر مادرم بکوبد، بلکه از خواب بیدار شود و صدای فاتحه خواندنم را بشنود. اما از آن روز دیگر عبدالباسط نخواندم. نه سر قبر مادر و نه هیچ جای دیگری. در این سال ها حتی شنیدن صدای عبدالباسط تنم را می لرزاند. و چقدر تلخ است که جایی صدای قرآن بیاید و چهار ستون بدنت بلرزاند.

4- خدایا، یک عمر با خودم زمزمه کردم و لسوف یعطیک ربک فترضی بی آنکه بدانم چه می خوانم و چه می خواهم. حالا که می دانم، می شود راضیم کنی؟ به خوابی، بوی عطری و یا حتی به اندازه زل زدن در چشمان خیس کبوتری که روی ایوان نشسته باشد؟

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید