مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

قصه

15 اسفند 1394 نوشته‌ها

دلم می خواهد یک شب توی قصه های خودم بخوابم. روی همان زیلوهای قدیمی و کنج خانه های نم زده و دیوارهایی که شکم داده اند از حاملگی. آدم داستانم را بیاورم بیرون و بگذارمش جای خودم. بیاید و عوض من حرف بزند. توی فیس بوک استاتوس بگذارد و حتی به جایم کلاس برود و نمره ندهد و فحش بخورد.

بگذار تا دردم را بکشد، سر قبر مرده هایم برود و ساعت ها به نوشته روی قبر نگاه کند، از دوست و آشنا و فامیل نیش زبان بخورد، شب ها تا صبح کابوس ببیند، تا بفهمد که من چه خدای خوبی برایش بودم و او چقدر آدم ناشکری بوده است.
بگذار از آدم های واقعی، خسته شود. دلش بخواهد توی قصه ها برود. خودکار آبی اش را بردارد و روی کاغذ بنویسد: دلم می خواهد یک شب توی قصه های خودم بخوابم. روی همان زیلوهای قدیمی….

نمی دانم برای چندمین بار است که این را نوشته ام. حتی نمی دانم خودم نوشته ام یا آدم توی قصه ام. تنها چیزی که می دانم اینست که فقط می خواهم یک شب توی قصه های خودم بخوابم…..
.
.
.
پانویس: یکی لالایی بخونه با یه صدای غمگین. آهسته و یک نواخت. دست بکشه روی پیشونی هامون و موهامون رو پریشون کنه. از بیرون خونه صدای جیر جیر بیاد. ستاره ها سو سو بزنن و یکی به پشه ها خبر بده که شام حاضره….

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید