مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

انبارکاه

10 آذر 1394 نوشته‌ها

از سر قبرِآقا که پیچیدم تو کوچه بوربور، چشمم افتاد به ردیفِ پیرزن ها و پیرمردهای دستفروشی که کنار دیوارِ بلند “انبارکاه” بساط کرده بودند. مامان فردوس با زنی که جلوی بساطش چمباتمه زده بود، یکی به دو می کرد. زن گفت: «چقدرم شیکن لباسات. سوراخاش هم معلوم نی. یه کوک بزنم به این درزهاش، عیدم میشه پوشیدش.» مامان فردوس گفت: «ارزون هم هست.» زن گفت: «ارزون باشه چند تا می برم واسه این یتیم مونده ها.» مامان فردوس گفت: «ها. ببر بَبَم. بِشِشان هم میاد. شکل خودتن؟» زن سر تکان داد. مامان فردوس گفت: «پس خوشگلن.» رفتم جلو. گفتم: «سلام مامان فردوس.» زن گردنش را برگرداند و یک جور عجیبی نگاهم کرد. مامان فردوس گفت: «برو دم انبار کاه وایست تا من بیام.» گفتم: «نمی خواد، پات درد می کنه. همینجا وامیستم.» چشم غره رفت بهم. یکی دو قدم رفتم عقب تر. زن گفت: «بچه ته؟» مامان فردوس چیزی نگفت. «حالا چندی هس لباسا؟» «دویست تومن.» «یا غریب الغربا. چقدر گرون. سر کوچه پنجاه تومنه.» دوباره لباس ها را چنگ زد. «حتمنی که بچته» مامان فردوس داد زد: «به من پیرزن میاد بچه ام این باشه؟ جون زاییدن این طوری دارم؟ نوه دختریمه. ده شی (شاهی) می خوان پول بدن، همه سولاخای ادمو هم بجورن» زن گفت: «معلومه دیگه. شما اعیونا که درد ما فقیر بیچاره ها رو نمی فهمید. بایدم قیمت خون آقات بدی چهار تا تیکه لباسو، که شازده‌ت لباس چسان فیسانی تنش کنه. اون وقت بچه های ما تو این سرما بلرزن خدا رو خوش میاد؟» مامان فردوس لباس ها را از دستش کشید و پرت کرد توی بساط. گفت: «اصلن نمی فروشم. برو از بقیه بخر که تا دسته به قینت فرو کنن.» زن بلند شد و چادرش را روی سرش صاف کرد. گفت: «خوبه لباس هات سوراخ دارن. سوراخ نداشتن خدا رو هم بنده نبودی.» مامان فردوس گفت: «سولاخ نیست ببم. سولاخ نیست. اون تویی که…»
از سوراخ های درشت و سوخته توی چادر، چشم های لرزان مامان فردوس پیدا بود. زن که رفت، مامان فردوس با دست اشاره کرد که بیا. رفتم. گفت: «ببم جان. تو با این لباسا میای سر بساط، این خریدارا در میرن.» گفتم: «باشه دیگه نمیام.» فین فینم در آمد. گفت: «نمیگم که نیای.» از بالا دست کرد توی یقه پیراهن بلند سبزآبیش که شکل لباس پاکستانی ها بود. انگشت هاش را می دیدم که دارد زیر لباسش یک چیزی را می جورد. دستش را که در آورد ، گفت: «بیا روله. بیا این ده تومنو بگیر، برو یه بستنی ای چیزی بستون. شب هم بیا خونه‌م دلم غش میره برات.» ده تومنی را گرفتم. گفتم: «یعنی دیگه دیدمت تو خیابون نگم سلام مامان فردوس؟» گفت: «این پنج تومنم بگیر یه پفکم بستون.» گفتم: «خب.» یک زن و چند تا بچه دماغو آمدند جلوی بساط. زن پرسید: «بچته مادر؟» مامان فردوس نگاهم کرد. سرم را چرخاندم آن ور و به بساط شانه و برس و گل سر و تلِ مو و منجوق و سنجاق قفلی و کشِ بند شلوار زل زدم. مامان فردوس گفت: «نه.» زن گفت: «لباسات خوشگله ها.» مامان فردوس گفت: «ارزونم هست.» زن گفت: «سوراخ هاشم ریزه. یه کوک بزنیم پیدا نیست.» مامان فردوس گفت: «اینا سولاخ نیست. زدگیِ کارخونه است. از زیر چرخ در رفته.» زن گفت: «آره، سوراخ نیست.» یک لباس قرمز برداشت و کرد تن یکی از بچه هاش. گفت: «چنده؟» گفت: «دویست تومن.» زن گفت: «ارزون هم هست…..»
.
.
پانویس: محمد رضا خواسته بود چیزی بنویسم درباره بچه هایی که توی سرما، لباس گرم ندارند، خوراک گرم ندارند، آغوش گرم ندارند. امیدوارم این داستان، دست به دست بچرخد و تلنگری باشد بر همه آن هایی که لباس و خوراک و آغوش گرم دارند و رفاقت با خدا را بلدند. امید که دیگر هیچ بچه ای سردش نشود، غذایش را از توی سطل آشغال نجوید، کنار جوی آب خوابش نبرد ….

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید