مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

اینم از فردا نمی آد

30 فروردین 1395 نوشته‌ها

کوچکتر ها روی نیمکت های جلو نشسته بودند و بزرگ تر ها عقب. تیمسار پشت سرم آمد توی کلاس. گفت: «این استاد جدید شماست. خوب یاد بگیرید ازش. تا سواد دار نشید هیچ کی حق نداره برگرده میهن. میهن بی سواد و جنگی و وحشی نمی خواد. علم و فهم می خواد.» داشتم به قیافه تک تکشان نگاه می کردم. از بعضی هاشان ترسیدم. با خودم گفتم عجب غلطی کردم آمدم. نکند بخاطر یکی دو نمره سرم را ببرند یا حسابی کتکم بزنند. بعد گفتم بروم و بهانه ای بیاورم و دیگر پیدایم نشود. کار می خواهم چکار؟ ؟ تا دو که سربازی ام و بقیه اش را هم می خورم و می خوابم.

تو این فکر ها بودم که یکی از بچه ها دست بلند کرد. «آقا اجازه. مشقای ما رو خط نمی زنید؟» به دفترش نگاه کردم. گفتم «مگه تو کلاس چندمی؟» گفت «سوم.» بغلی اش گفت: «فقط این سومیه. ماها دومی هستیم.» یکی از پشت سر گفت: «منم سومی ام.» چند تا از بزرگ تر ها گفتند « ما کلاس اولیم.» یخ کردم. گفتم «یعنی چی؟ مگه میشه هر کی یه کلاسی باشه؟ یکی بره تیمسار رو صدا کنه ببینم.» پیرمردی که ته کلاس نشسته بود گفت: «اینم از فردا نمی آد.»
تیمسار آمد. آرام و در گوشی حرف می زد. توی نگاهش خواهشی بود که نمی توانستم نه بگویم. گفتم «حداقل اونایی که هم کلاسن، پیش هم بشینن.» کلاس جا داری نبود. طبقه سوم یک خانه قدیمی متروک که طبقه چهارمش، تیمسار و زنش زندگی می کردند. شاگردها جابجا شدند. به اولی ها سرمشق دادم. به دومی ها یک صفحه ریاضی و به سومی ها، چهارمی ها و پنجمی ها رونویسی. بعد تا آخر کلاس، نگاهشان کردم. به همه جزئیاتی که باید می دیدم، توجه کردم. به دست های پینه بسته شان، به کلنگ های گچی و بیل هایی که کنار نیمکت ها روی زمین بود و پیشانی خیس از عرق و مدادهای سیاهِ نوک گردی که دیر به دیر می تراشیدند.

کلاس تمام شد. تیمسار جلوی در ایستاده بود. گفت: «فردا هم تشریف میارین استاد؟» شاگردها خسته نباشید می گفتند و می رفتند. تیمسار گفت: «اینا همه از کار میان سر کلاس. یکی از حمالی بازار، یکی از سر بنایی. یکی از پادویی. فقط می خوان با سواد شن و برگردن.» پیرمردی که کلاس دوم بود، آمد پایین. گفت: «خدا پشت و پناهت باشه آقا معلم. حلال کن اگه دیگه ندیدیمت.» بعد گاری دستی کهنه ای که به لوله گاز تکیه داد بود را هل داد و رفت. به تیمسار گفتم «فردا هم می آم.»

همه فرداها را رفتم. روز اخر، بعد از امتحان ها جمعشان کردم و گفتم «هیچ فکر نمی کردم یه روز این همه رفیق خارجی درجه یک پیدا کنم.» قرار بود چند نفرشان برگردند افغانستان. آدرس هایشان را روی کاغذ نوشتند. گفتند «چند روزی مهمان ما باش.» بغلشان کردم. آخریشان، پیرمرد بود. سه طبقه را با هم رفتیم پایین. گفت هیچ فکر نمی کرده یه معلم ایرانی، یه سال باهاشون درس کار کنه. گفت وقتی می بینه تو خیابون راه میره و کسی خیال ناجور می کنه، از خودش بدش می آد. گفت این همه خبر میدن از افغان ها که فلان کردن و بیسار، مردم ازشون می ترسن. بغض کرد. چشم های سیاهش، خیس شد. گفت «ماها بد نیستیم آقا معلم.» دستش را محکم فشار دادم و گفتم «مادر بزرگم میگه هیچ کی رو تو قبر کسی دیگه نمی خوابونن. افغانستانی و ایرانی هم نداره. هر کی جرم و جنایتی کرد پای خودشه. نه مردمش.» گفت «می دونم. ولی بقیه….» بغلش کردم. گفتم «به بچه هاتم همینو بگو. منم یه روزی بچه داشتم بهش همینو میگم.» سر تکان داد و لبخند زد. گفت: «بیا افغانستان. تعارف نمی کنم ها.» گفتم «ان شالله.» رفت و دیگر هیچ وقت ندیدمش.

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید