مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

باران تند بهاری

25 فروردین 1395 نوشته‌ها

این متن یک باران تند بهاری دارد…
——————————————————————-

تا لباس سیاه هایم را از توی کمد در بیاوردم و اتو کنم و بپوشم، ظهر شده بود. محمد رضا زنگ زد کجایی؟ گفتم دارم می‌آم. بعد آژانس گرفتیم تا خانه مامان بزرگ. همه راه ، قیافه آقاجون جلوی چشمم بود. همه اش به روزهایی فکر می کردم که یواشکی پول توی جیبم می گذاشت. کفش و شلوار نو برایم می خرید. عیدی ام را دوبله سوبله می داد. بعد یاد آن روزی افتادم که نشسته بود توی حیاط خانه ای که توی شمال کرایه کرده بودم. گفت: هیچ وقت دلم به اندازه حالا خوش نبوده. گفت همیشه دلش می خواسته بیاید شمال، بنشیند رو به آب. دریا را تماشا کند. بغضم گرفت. خواستم توی ماشین گریه کنم. اما خودم را نگه داشتم.

رسیدم جلوی خانه. یک پارچه مشکی سرتاسری زده بودند بالای در. چند تایی از فامیل ها جلوی خانه بودند. دست دادند و روبوسی کردم. یکی شان روی شانه ام گریه کرد. من هم خواستم گریه کنم. نکردم. رفتم تو. مامان بزرگ روی پله های توی راهرو نشسته بود. لپ هاش گل انداخته بود. چشم هاش سرخ بود. چیزی نداشتم بهش بگم. بوسش کردم. لپ هاش داغ بود. بعد محمد رضا آمد جلو. وضو گرفته بود. بی حوصله بغلش کردم. گفتم غم اخرت باشه. سر تکان داد. زن ها داشتند توی حیاط چیزی می پختند. صدای شیون عمه پری می آمد. از شیشه های بالای در نگاهش کردم. رنگش پریده بود. دستم را آوردم بالا یعنی که سلام.

رفتم توی اتاق. دور تا دور مردها و پیرمردهای فامیل نشسته بودند. نیم خیز شدند جلوم. گفتم بفرمایید. تسلیت می گم. یکی شان با کف دست کوبید روی آن یکی دستش. هق هق کرد. گفتم بقای عمر شما باشه. بغض کردم. رفتم توی آن یکی اتاق. بابا داشت نماز می خواند. همانطور ایستاده تماشایش کردم. قنوت گرفته بود و صداش غمگین بود. الهم الرحم والدینا. یک لحظه دیدم دستش هاش لرزید و پاهاش خم شد. خواستم بروم جلو تر. انگشترش را چرخاند و گفت الله اکبر. همانطور تکیه دادم به دیوار تا نمازش تمام شد. سلام را که داد، رفتم طرفش. روی پاهاش ایستاد. لب هاش را جمع کرد توی هم. خواست بغض نکند. پره های بینی اش تکان می خورد. هق زد. دست انداختم دور گردنش. گفت بابا دیدی بی پشت و پناه شدم؟ دست هایش را روی کمرم فشار داد و آرام آرام لرزید. گفتم چقدر خوبه که هستی بابا. بغض کردم اما گریه ام نیامد.

به سال نکشید که مامان مهری کله سحر، زنگ زد. چشم بسته لباس پوشیدم و دویدم. علی جلوی در سالن ایستاده بود. بغض داشت. دلم نمی خواست باور کنم. رفتم توی اتاق بابا. روی تخت خوابیده بود و لای پلک هایش باز بود. دست کشیدم روی چشم هاش. مامان مهری گفت: «منتظره. مرده که چشم انتظار باشه اینطوریه.» زهرا که از کاشان آمد، چشم های بابا بسته شد. بغض کردم. همه از اتاق رفتند بیرون. من ماندم و بابا. گفتم «بابا دیدی بی پشت و پناه شدم؟» چیزی نگفت. گفتم «دلم میخواد بغلت کنم.» تکان نخورد. بلند نشد بنشید روی تخت. نگفت که منم دلم می خواد بغلت کنم. فهمیدم که دیگر «آقا مرتضا» گفتنی در کار نیست. همانطور نشسته، خودم را بغل کردم. صورتم را گذاشتم روی دست هایم و برای همه سال های مرتضای خالی بودنم گریه کردم.
.
.
.
آخ که چقدر دلم تنگته بابا محسن. چقدر دلم تنگته آقاجون. چقدر روز پدر تند و تند میاد و چقدر وقتی شماره تون رو میگیرم غریبه ها بر میدارن…..

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید