مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

بنام الله آرامش دهنده قلب‌ها

29 آبان 1394 نوشته‌ها

گفتم: «ببخشید خانوم، مثل این که این کاغذ از کیف شما افتاده.» کوچه خلوت بود. نامه را گرفت، آهسته گفت: «مرسی» و رفت. فردا صبح، همانجا زیر دیواری که رویش نوشته بودند ” آشغال هایتان را اینجا نریزید” ایستاده بودم که آمد. اول برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، بعد یک کاغذ از توی کیفش در آورد و داد دستم. صداش می لرزید. گفتم: «فردا بیا همینجا جوابش رو بگیر.» تا سر کوچه دوید. قلبم گرومپ گرومپ می کرد. چهارلای نامه را باز کردم. بالای نامه اش درشت نوشته بود: «بنام الله آرامش دهنده قلب‌ها.» زیرش یک ردیف قلبِ کوچک با خودکار قرمز کشیده بود. پایینترش نوشته بود: «سلام.» خط اول را هنوز نخوانده بودم که یک نفر محکم زد پس کله ام. «تو محله ما دختر بازی میکنی؟» نامه را از دستم کشید. پیشانیم را فشار داد به دیوارِ سیمانی. گفت: «مگه اینجا ننوشته آشغال ها واینستن؟» پوست پیشانیم خراشیده شده بود و حسابی می سوخت. گفتم: «ولم کن. داری خفه ام می کنی.» گفت: «به ناموس محل ما نظر داری؟ بزنم مثل گه بپاشی به دیوار؟» گفتم: «نه، غلط کردم. بار آخرمه.» یک تیپا ول کرد سمتم. خواستم ناخن هام را بکنم تو دست هاش. دستم را گرفت و پیچاند پشت کمرم. گفتم : «آی آی . دستم داره می شکنه.» گفت: «یه بار دیگه ببینم از محل ما رد شدی، همه استخونات رو خورد می کنم. شیر فهم شد؟» گفتم: «پهمیدم.» دستم را هل داد جلو.

فرداش تا نزدیک کوچه رفتم و منتظر شدم. دیدم که پسر دیروزی، سایه به سایه دختر می آید. پشت دیوارِ یکی از کوچه ها قایم شدم. دختر که به دیوار رسید، یک لحظه ایستاد، دور و برش را چشم انداخت، چادرش را روی سرش جابجا کرد، بند کتانی هایش را باز کرد و بست. خواست بلند شود که پسر تا نزدیک دختر رفت. یک چیزی بهش گفت و یک نامه داد دستش.

فردا صبح، دوباره رفتم سرِ کوچه. دوباره دختر آمد و دوباره پسر و دوباره دیوار. پسر داشت چیزی می گفت. دختر زد زیر گریه. پسر، دست انداخت دور گلوی دختر و لب هاش را به زور بوسید. دست های دختر توی هوا تکان تکان می خورد. داد زدم: «هوی. ول کن دختر مردمو.» دویدم سمتش. گردن دختر را ول کرد و خیز برداشت سمت من. یقه ام را گرفت. داد زد: «مگه نگفتم دیگه تو محل ما پیدات نشه؟» صدای پاهای دختر را می شنیدم که داشت می دوید و دور می شد. پسر با مشت کوبید توی صورتم. قلبم گرومپ گرمپ می کرد. پشت یقه ام را گرفت و سرم را کرد توی جویی که یک باریکه سیاهِ آب، از توش رد می شد. صورتم را فشار داد به آشغال های سبزی، درهای زنگ زده نوشابه، سکه یک تومانیِ براق ، و سیب نیم خورده ای که به زور می غلطید و رد می شد. قطره های خون، آرام آرام از دماغم می چکید تو دیواره جو. پشت یقه ام را که ول کرد، یک لحظه چشمم افتاد به کاغذ خیسی که به دیواره جو چسبیده بود. بالاش درشت نوشته بود: «بنام الله آرامش دهنده قلب ها.» پایینش یک ردیف، قلب کوچک با خودکار قرمز کشیده بود و جوهر قرمز و آبی اش، حالا حسابی توی همه کاغذ پخش شده بود.
.
.
پانویس: کوچه دیگر دختر نداشت. پسر نداشت. نامه نداشت. عشق نداشت. دیوار سیمانی نداشت. لطفن آشغال نریزید نداشت. کوچه، فقط یک کوچه پیر تنها بود که نوشتن می دانست….

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید