مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

تخم مرغ دزد

29 بهمن 1394 نوشته‌ها

هم مرغدارها می دانستند با چه تخم مرغ دزدهایی طرفند، هم استادها. با این همه، باز هم ما را به یک مرغداری نزدیک های ساری راه دادند. ساعت چهار، پنچ صبح بود. اوایل پاییز. کاپشن پوشیده بودیم که بتوانیم زیرش تخم مرغ بدزدیم. دختر ها هم چادر به سر داشتند و کیف های جا دارِ خالی آورده بودند. مرغ ها تازه تخم گذاشته بودند. بازدید که تمام شد، سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم سمت گنبد. توی مینی بوس، تخم مرغ ها را توی سطل چیدیم. صدتایی می شد. نزدیک جنگل قُرُق، اتراق کردیم و آتش راه انداختیم. راننده مینی بوس، از محفظه پشت ماشین، روغن ترکمنی مشما پیچی را آورد با یک سینیِ خیلی بزرگ غُر و سیاه از دوده. نان محلی هم از گرگان خریده بودیم. کف سینی را روغن مالی کردیم. روغن که حسابی آب انداخت، تخم مرغ ها را شکستیم و ریختیم توی سینی. با نوکِ چوب خشکی که از درخت کنده بودیم، هم زدیم. نمک و فلفلِ سلفِ خوابگاه را هم خالی کردیم روش. هنوز سفت نشده بود، که لشکر گرسنه ها و نخورده ها حمله کردند به سینی. نان را می انداختند روی تخم مرغ ها و لقمه می گرفتند. دو سه تا یشان را با تخم مرغ زدیم. موقع حمله خودمان هم آن ها تخم مرغ زدند. حسابی که سیر شدیم، روی حصیر و موکتِ روغنی و رو انداز و تکه های چمن، آله انداختیم. نور، از لای شاخه های بلند درخت ها شلیک می کرد به چشم هایمان. پلک هایمان را روی هم گذاشتیم. باد خنکی می آمد. زندگی همین بود….
.
.
.
پانویس:
1- و ما تنها تخم مرغ دزد هایی بودیم، که شتر خودمان را هم دزدیدند….
2- این عکس مال سال 79 است. با علیرضا -رفیق خوب گرگانی ام- تو کتابخانه دانشگاه برداشته بودیم.
3- توی دانشگاه به این فکر می کردیم که کی تمام می شود این روزها. تمام شد، غصه خوردیم که چرا تمام شد؟ سربازی همینطور. دانشگاه دوم همینطور. زندگی هم لابد همینطور. امروز جایی خواندم که وقتی مگس روی یک میله فولادی می نشیند، به اندازه یک میلیونیوم میلیمیتر میله را خم می کند. و این تاثیری که است که این موجودِ کوچک آفرینش، بر لحظه حضورش می گذارد. دیروز که با رییس در مورد زندگی حرف می زدیم می گفت: «مهم نیست آدم چقدر زندگی می کنه. مهم اینه که اون زمانی که زنده است، با کیفیت زندگی کنه.» امروز که این نوشته را خواندم دلم میخواهد بیشتر از این ها مگس زندگی خودم باشم. تاثیرگذار تر، ماندنی تر، زنده تر. خدا کند که بشود.

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید