مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

تیر دو قلو

19 اسفند 1394 نوشته‌ها

دبیرستان مان میدان شهدا بود و خانه مان میدان شوش. چند تا رفیق بودیم یکی از یکی خل تر. من و رضا و بهنام و حسین. از دبیرستان که می زدیم بیرون، پیاده راه می افتادیم و شروع می کردیم به حرف زدن و خندیدن. حسین اولین نفری بود که دروازه دولاب از ما جدا می شد. بعد هم بهنام، اتوبان آهنگ را می رفت به چپ. من و رضا بیشتر از بقیه با هم بودیم. تا تیر دوقلو سلانه سلانه می رفتیم و حرف می زدیم. از مشق و کلاس و معلم هایمان گرفته تا شیما ، آن دختر چشم روشنی که همیشه سر راه مان سبز می شد. از جیک و پوک هم با خبر بودیم ولی جفتمان می دانستیم که همه چیز به همین جا ختم می شود. به تیر دو قلو. از تیر دوقلو تا میدان شوش راه زیادی نبود، اما برای من به سختی می گذشت. هر روز سخت تر از دیروز. بعد از دبیرستان، دیگر هیچ وقت آن مسیر را پیاده نرفتم و تا جایی که می شد سواره هم.
سال ها از آن روزگار گذشته است و بعد از آن هم من دوستان زیادی یافته ام. دوستانی که روزی آمدند، بعضی هاشان مانده و بعضی دیگر در هر فرعی و کوچه ای پیچیده اند. دوستان من زیاد شده اند اما، شهر من کوچک شده است. شهری که با رفتن هر دوست، یک خیابان اش از روی نقشه ناپدید می شود.
******
چند وقت پیش شنیدم که یکی از دوستان دوران کودکی ام، برای همیشه از میان ما رفته است. خانه شان کوچه مرغی ها بود. نزدیک چهار راه مولوی. با هم در یک مسجد قران یاد گرفتیم. با هم یک تیم فوتبال داشتیم. حالا او هم پیچیده است به اولین راه آسمانی ای که جلوی پایش قرار گرفته است.
من این روزها داغدارم. داغدار همه دوستانی که روزی داشته ام و دیگر ندارم شان. سیاه پوش کسانی هستم که روزی آمدند و تکه ای از مرا با خود بردند. حجله زده ام جلوی خانه ام. فقط نمی دانم که روی حجله باید عکس خودم را بچسبانم یا دوستانم را. آنها گم شده اند یا من؟ نمی دانم….
.
.
.
.
پانویس: قدم تمام دوستان و دنبال کننده های جدیدم، روی چشم. خیلی خوش آمدید. امیدوارم ماندنی باشید…

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید