مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

روز جهانی سالمندان

10 مهر 1395 نوشته‌ها

يه وقتي آدم ميگه دلم براي بابام، مامانم، آقاجونم، مامان بزرگم تنگه. همه هم مي فهمن. درك مي كنن كه دل آدم براي همه داشته هايي كه حالا ندارتشون تنگ ميشه. اصلا مگه تو دنيا كسي هست كه سرخ و نارنجي غروباي جمعه، غم عالمو تو سينه ش خالی نکرده باشه؟

اما يه وقتم هست آدم، دل تنگ صاحابش ميشه. دل تنگ اوني كه پيش ترها دوسش داشته و حالا نه. دل تنگ اوني كه يه روزي خريدتش و براي هميشه مال خودش كرده. چه اهمیتی داره قیمتش چقدر بوده؟ گرون خریده یا مفت؟ مهم اینه اصلا یادش میاد که قبلنا صاحاب یکی دیگه هم بوده؟

آدم كه دل تنگ صاحابش ميشه، بايد عكسشو بندازن تو تلويزيون. نه واسه اينكه صاحابه بياد ببرتش. نه واسه اينكه بگه هنوز دوسش داره. نه واسه اينكه از پشت بغلش كنه، بگه من كه نمردم تو بغض كني. بايد عكسشو بندازن تلويزيون، شايد يه خبري از صاحابه بشنوه. خوبه؟ خوشه؟ بچه دار شده؟ صاحاب كساي ديگه‌م هست يا فقط صاحاب خيال من مونده؟

ايكاش دنيا اينطوري بود كه وقتي به صاحابت فكر مي كردي، خدا عكستو مي‌نداخت تو اون تلويزيون خوشگل چشاش. راديوي اناریِ لباش اخبارشو مي گفت. مي فهميديم اون دنياي نگاش، دست كيه. ايكاش هفته ها فقط يه غروب جمعه داشت. نه اينكه بخوابي، بيدار بشي، بخندي، گريه كني، بمیری، زنده شی. همش غروب جمعه؟ كه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا؟
.

پانویس: روز جهانی سالمندان، گرامی باد!

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید