مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

عکس محمد

2 دی 1394 نوشته‌ها

هفته قبلش گفته بودم که هر کی دوست داره عکسش رو بیاره که براش روتوش کنم. همه دست بالا کرده بودند که آقا ما میاریم. هفته بعد که شد، فقط محمد عکسش را آورده بود.

گفتم: «چی شد این همه خودتونو خفه کردید ما میاریم حالا اینطوری؟» یکی از دخترها گفت: «همه…همه…همه مون دلمون می…خواد عکس محمد…رو…توش..شه….» گفتم: «ای بدجنس ها پس دست به یکی کردید.» خود محمد حرف نمی زد. سرش را انداخته بود پایین، دست هاش می لرزید و آب دهنش شره می کرد روی پاهای کوچکش که روی ویلچر آویزان بود.

گفتم: «آخه محمد به این خوشگلی، روتوش نمی خواد که. شما بی ریخت ها رو باید روتوش کرد. قیافه اس شماها دارید؟» همه خندیدند. محمد سرش را آورد بالاتر. دندان های درشتش از لای لب های باریکش زده بود بیرون. یک سرِ گاز به ویلچرش داد و آمد نزدیک میز. یک یو اس بی کهنه گذاشت نزدیک کامپیوتر.

تا آخر وقت آن روز روی عکس محمد کار کردیم. ریش و پشم گذاشتیم براش، صورتش را صیقلی کردیم، یک ماتیک کم رنگ کشیدیم روی لب هاش. دندان هاش را حسابی سفید کردیم که بدرخشد. گفتم: «حالا دیگه می تونی تبلیغ خمیر دندون هم بکنی محمد.» مثل همیشه وقتی ذوق می کرد، یک پیچ و تابی به تنش داد و بی صدا خندید. چند باری هم انگشت های به هم چسبیده اش را توی هوا تکان داد. یکی از دخترها گفت: «محمد غش نکنی از خوشی.» محمد گفت: «هر ..هر…هر وقت…گف..گف..تن خاک انداز….خودتو بیار…و…و…وسط بنداز….» کلاس رفت روی هوا. گفتم: «شما لعنتی ها یه خبری هست که نمی خواین بگین. باشه. عب نداره بالاخره که می فهمم.» نیش شان تا بناگوش باز بود.

فایل را سیو کردم روی دسکتاپ و Share کردم روی همه کامپیوتر ها. خودم رفتم توی آموزش تا فرم حضور و غیاب را تحویل بدهم. موقع برگشتن صدای محمد را شنیدم که با یکی از دختر ها حرف می زد.: «ف..ف…فکر می …می …می کنی وقتی ای…ای…این عک.. عک…سمو بب…ببینه …. دو…دو….دوباره…بر میگرده…پی…پی….پیشم؟»

☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️☃️

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید