مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

فلفل

9 اسفند 1394 نوشته‌ها

سر سفره مادر بزرگ، همه چیز پیدا می شد. سبزی، سالاد، ماست، ترشی، پیاز و فلفل. ولی دل ما بچه ها تاپ تاپ می کرد برای خوردن فلفل های نازک و بلندی که آقاجون از سبزی فروشی پایین دکان ابولفضل خان، به اسم فلفل شیرین خریده بود. بالاخره، همه ما برای خودمان مردی شده بودیم و به قول عمه پری، شاش مان کف کرده بود. باید ثابت می کردیم که دیگر از هیچ فلفلی نمی ترسیم. آخر شما که نمی دانید بچه تر که بودیم هر وقت حرف بد می زدیم مادر بزرگ ظرف فلفلش را بر می داشت و می افتاد دنبالمان. وای که اگر گیرش می افتادیم باید لب هایمان را به هم می دوختیم تا فلفل روی زبانمان نخورد که اگر می خورد حسابمان با کرام الکاتبین بود. این وسط فلفل های تندی هم بودند که خودشان را لای فلفل های شیرین جا ساز می کردند و بدبخت کسی بود که گاز گنده ای به این فلفل می زد. ما هم که بچه ننه. اشکمان در مشکمان بود. کافی بود یکبار دهانمان بسوزد که آن وقت، باید از ترس پس گردنی های بابا، با چشمان خیس از اشک، قاشق قاشق برنج می ریختیم در حلقمان و دم نمی زدیم تا بلکه سوزشش کمتر بشود.
بعد ها ، مادر بزرگ می نشست سر سفره، فلفل ها را دانه دانه بر می داشت و نوکش را گاز می زد. اگر تند نبود و ما بچه ها می توانستیم بخوریمش، می گذاشت کنار کاسه مان و آن وقت بود که با خیال راحت، تا ته فلفل را گاز می زدیم. قبل جمع شدن سفره هم، تعداد دم فلفل های خورده مان را می شمردیم و کیف می کردیم.

مادر بزرگ عزیزم
آدم ها تند شده اند. آدم ها به جای دهان ، دل می سوزانند. پوست گردن مان هم که از پس گردنی های روزگار، به سرخی می زند. این روزها حتی قاشق قاشق بی خیالی هم افاقه نمی کند. یکبار دیگر بیا و به جای مان، این بار آدم ها را مزه کن. لطفا یک دانه خوب اش را در کاسه مان بگذار! لطفا…

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید