مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

مثلث برمودا

13 بهمن 1397 نوشته‌ها

اگر او را دیدید، با آن موهای بافته همیشه نم‌دار و ابروهای پهن تتو شده و لب‌های نه سرخ، نه صورتی – رنگی میان این دو- و لباس‌هایی که به تنش زار می‌زد؛ اگر او را شناختید از چشم‌هاش، که میشی است، پر رگ، با مژه‌های بلند برگشته و خط باریک و محو زیر پلک‌ها؛

و رفتید جلو، خواستید سر صحبت را با او باز کنید یا دعوتش کنید به دمنوشی آرام‌بخش در کافه‌ی پردود نبش یوسف آباد؛ و اگر پذیرفت، نشست روبروی‌تان، انگشت‌هاش را گره زد به هم و گذاشت زیر چانه‌‌اش که من بهش می‌گفتم مثلث برمودا و با آن نی‌نی لرزان چشم‌ها خیره شد به شما و لبخندی روی لب داشت که نمی‌دانستید از خوشحالی است یا تلخی؛

و اگر بخت یارتان بود، ازتان پرسید که دوست دارید با هم بروید نمایشگاه کتاب؟ و شما دانستید با او بودن، ارزشش را دارد که تنه بخورید از همه مردها، زن‌ها، آدم‌های توی عروسک‌های بزرگ و سیلورمن‌های کتاب‌خوان؛ و خوب که پاهاتان خسته شد از گشتن تمام راهروهای باریک موازی پرکتاب، و هوس برگرهای آبدار و دود خورده‌ را کردید با نوشابه‌ای برای خودتان و دلستر لیمویی برای او، و نشستید روی شیب چمن‌کاری شده که پر است از آدم‌های دیگر که با ولع به ساندویچ‌هاشان گاز می‌زنند و کنارشان، کیسه‌های کوچک و بزرگ کتاب افتاده؛

و او انقدر نزدیک‌تان بود که صدای نفس‌هاش را می‌شنیدید و گهگاه، شانه‌تان به هم می‌خورد و عطر خنک تابستانه‌اش می‌ریخت به جان‌تان، و به این فکر کردید که چقدر دوست دارید آفتاب نزده‌ی جمعه‌ای با او بزنید به کوه، و دوشنبه غروبی، بلند و طولانی راه آهن تا تجریش را حرف بزنید و تمام شب‌ها، سر بگذارید روی یک بالش، و ببوسید هم را، جوری که دندان‌هاتان بخورد به هم؛

و صبح‌ها، به تمام دنیا بیراه بگویید که شما را جدا می‌کنند از او، از گرمای تنش، از پیچش دست‌های بلندش به دورتان که همیشه‌ی خدا بوی کرم نیوآ می‌دهد و خواستید ملحفه را بکشید روی سفید و استخوانی تنش؛

و اگر تمام روز، به مثلث برمودا فکر کردید که چه تعریف دقیقی‌ است از چانه‌ او، که وقت شادی و اندوه، می‌لرزد و می‌میراند شما را، انگار که هیچ‌گاه نبوده‌اید و نخواهید بود، باید سلام کنم به‌تان. همانطور که دیگران سلام کردند به ما. السلام علی اهل القبور السرور…

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید