مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

مدرسه تان کجاست

23 دی 1394 نوشته‌ها

نمی دانم کدام خیر ندیده ای من را توی سامانه اولیا و مربیان یک دبیرستان دخترانه عضو کرده. راست میرم چپ میرم، برام پیامک میاد که” ولی محترم، لطفن فلان روز در مدرسه حضور بهم برسانید” و من هر دفعه پیامک می دهم که بابا جان، من ولیِ هیچ دختری نیستم. لطفن این شماره را حذف کنید. و پیامک می‌آد برام که “ولی محترم، از همکاری شما با مدرسه متشکریم”.

دو روز پیش، برایم پیامک آمده بود که سرکار خانم دکتر منصوره سجادی، انتصاب شایسته جنابعالی را به سمت ریاست انجمن اولیا و مربیان تبریک عرض کرده و آرزوی موفقیت داریم. زیرش هم نوشته مدیریت مجموعه مدارس فلان. دوباره پیامک دادم “متشکرم. ولی من منصوره سجادی نیستم. من یک مَردم.” و بعد نوشتم “وایبر داری که عکس بفرستم برات؟ که باورت بشه؟” و دوباره پیامک آمد برام که “ولی محترم، از همکاری شما با مدرسه متشکریم”.

امروز از صبح سه بار پیامک فرستاده اند که “ولی محترم، امروز به جای ساعت چهار، مدرسه ساعت 2 تعطیل می شود.” نمی دانم چرا دارد باورم می شود که من مرتضا برزگر نیستم و خانم دکتر منصوره سجادی ام. نمی دانم که چرا این وسواس به جانم افتاده که شاید دختری دارم 15 ساله. امروز تک و تنها جلوی در مدرسه اش نشسته و به مامان های دیگر نگاه می کند که می آیند و دخترشان را می برند و من، تنها مامانی ام که فراموشی دارد. باید خوب فکر هایم را بکنم که من کی هستم واقعن؟ دارم این متن را می نویسم که یک رفیق عزیز تر از جان – که از صبح دوبار زنگ زده و تو جلسه بودم – پیامک می دهد که “پریودی امروز؟ ” باید خودم را خوب وارسی کنم. به نظرم که انگار، هر جا را نگاه می کنم؛ لک می بینم! دلم شور دخترم را می زند. بدجور.
امضا: دکتر منصوره سجادی
.
.
.
پانویس: عرفان نظر آهاری توی کلاس هاش می گفت که هر آدمی بخشی مردانه دارد و بخشی زنانه. بعضی وقت ها بخش زنانه اش بیشتر می شود و بعضی وقت ها بخش مردانه اش. من انگار این روزها بخش زنانه ام فعال تر است. دلم میخواهد یک دل سیر مادری کنم برای کسی. مهربان باشم. خانه ام را بتکانم و این وسواس به جانم بیفتد که آن پسری که ریش بزی می گذارد، هنوز دور مدرسه دخترم می پلکد یا نه؟ دلم شورش را می زند. نکند ناهار نخورده باشد. نکند هِرّ و کِرّه کُند تو خیابان. لات ها بیفتند دنبالش؟ جواب باباش را چی بدهم؟ نمی گوید بشین خانه جای دکتری، مواظب بچه ات باش؟ برای شام چی بپزم؟ ایکاش باز هم همان مرتضا برزگر بی خیال می شدم. دوباره پیامک می دهم به همان شماره که “همه بچه ها رفته اند؟” و باز پاسخ می آید: “ولی محترم، از همکاری شما با مدرسه متشکریم. دلم هُرّی می ریزد. باید تا مدرسه اش بدوم. پیامک می دهم: “مدرسه تان کجاست” و باز پیام می آید:……

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید