مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

پروانه‌سوخت

26 بهمن 1398 نوشته‌ها

هیات روزهای کودکی‌ام، در جشن‌ها و ولادت‌ها، به خاطر اسم امام‌ها به بچه‌ها جایزه‌ می‌داد. و من که مرتضا بودم، جایزه‌ی اسم همه را می‌گرفتم. جایزه‌ی مهدی را. حسین را. علی را. بابام کاره ای بود توی هیات و می‌توانست بی‌آنکه شناسنامه نشان بدهد، یکی از آن کادوها را برایم بیاورد.

و تنها روز تولد حضرت زهرا بود که از صبح زود غیبش می‌زد، تا نزدیک‌های مراسم. و هر بار که در میانه‌ی جشن، سر می‌گرداندم، شانه‌های لرزانش را می‌دیدم و دستمال اشکی‌اش را و بعد دوباره گم می‌شد توی شلوغی هیات و آدم‌ها و غذا کشیدن‌ها. انگار هیچ وقت نمی‌خواست بشنود که من، جای مهدی و حسین و علی و مرتضا بودن، دلم می‌خواست فاطمه باشم. دلم می‌خواست فقط برای یکبار هم که شده، جایزه‌ی اسم را از دست مامان پروانه‌ام بگیرم.

دلم می‌خواست مثل بقیه‌ی پسرهای پنج‌ شش ساله‌ بروم قسمت زنانه، بنشینم روی پاهای مامانم. خودم را قایم کنم زیر چادرش. کیف دستی‌اش را بجورم دنبال خوردنی. یا پول توجیبی‌هایم را جمع کنم برای روزمادر، چند شاخه‌ گل سرخ بگیرم با یک روسری خوشگل و به آقای مغازه‌دار بگویم کادو کند و رویش بنویسد از طرف پسرت، مرتضا.

نه اینطور که هر پنج‌شنبه، دبه‌ی صندوق عقب تاکسی‌مان را زیر شیرِ کهنه‌ی بهشت زهرا بگیرم، آب را بریزم روی شعر سنگ کتابی مامان که «پروانه سوخت، شمع فرو مرد و شب گذشت.» نه اینطور که یک دسته گل زرد و نارنجی دور اسمش پرپر کنم. نه اینطور که وصیت‌نامه‌اش را از پشت کمد، در بیاورم و برای بار پنجاه‌هزارم بخوانم که با همه‌ی‌مان خداحافظی کرده. نه اینطور که آقاجون به بابا بگوید: محسن، دلمون تنگ شده‌ها. و بابا نوار ویدیویی سیاه و سفیدی را پخش کند از عروسی کسی که نمی‌شناختم.

و نوار را می‌کشید جلو، تا دقیقه‌ی پنجاه و نمی‌دانم چند که در مرکز تصویر، صورت مامان پروانه پیدا می‌شد، که چادر گل گلی‌اش را پیچیده بود دور صورتش، و برای لحظه‌ای، کوتاه، مردمک سیاه چشم‌هاش را می‌دوخت به دوربین، یا به ما که سال‌ها پای آن تصویر کند شده، مف‌مان را کشیدیم بالا.

حالا، تمام آن‌ها که اسم‌شان را آورده‌ام، رفته‌اند پیش مامان. فقط من مانده‌ام، دبه‌ی پشت تاکسی بابا، گل‌های زرد و نارنجی پرپر، اندوه نوار کوچک فیلم عروسی و تکرار بی‌پایان روز مادر. باید دبه‌را دوباره زیر شیر آب بگیرم. باید «پروانه‌سوخت» را پر رنگ کنم… و باید همه‌ی عکس‌های دونفره‌ی دیگران را با مادرشان دوام بیاورم، برای سی و یکمین سالی که ندارمش…

پی‌نوشت: روز مادر برای شما چگونه است؟

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید