مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

پیرزنی حواس پرت

1 آذر 1394 نوشته‌ها

یک بار هم یک فامیل پیر و مریض و حواس پرت را آوردند خانه ما. نمی دانم برای این که من او را بپایم یا او من را بپاید. خوب یادم نمی آید اما فکر کنم بقیه رفته بودند مجلس ختم و من توی خانه داشتم قرآن از بر می کردم. یک هو دیدم سلانه سلانه رفت دستشویی کنج حیاط و برگشتنی دست نماز گرفته بود. آب از دست و صورتش می چکید روی فرش. آمد بالا سرم و گفت: «تو کی هستی بچه؟» گفتم: «مرتضام.» گفت «اینجا چیکار داری؟» گفتم: «خونمونه ها. قران از بر می کنم.» یک کم فکر کرد. گفت: «نماز بلتی؟» گفتم: «بله.» گفت: «پس من وای میستم نماز، تو بلند بلند بگو من تکرار کنم. خیلی وقته نماز نخوندم یادم نمیاد.» گفتم: «خوب من مسابقه دارم. باید قرآن از بر کنم.» یک پس گردنی محکم زد پس کله ام. گفت: «همین که تو خونه من نشستی و هیچی بهت نمیگم، بگو چشم.» بعد شروع کرد به غرغر که معلوم نیست تخم و ترکه کیه انقدر پر رو! اومده تو خونه آدم نشسته، زبون درازی هم می کنه. مقنعه اش را کشید روی چانه اش. دست هاش را آورد بالا و چشم غره رفت.

گفتم: «الله اکبر.» او هم گفت. بعد شروع کردم به خواندن حمد. «…. ولاالضالین. بسم الله الرحمن الرحیم.» یک لحظه یادم افتاد که مسابقه فردا چقدر سخت است. نگاهم به قرآن افتاد و پس کله ام سوخت. بی اختیار شروع کردم به خواندن بقره. «الف لام میم. ذلک الکتاب…» تا آیه سی را به سبک پرهیزکار خواندم و خواند. صداش خش افتاده بود و سرفه می کرد. ده تا آیه بعدی چند باری خودش را خاراند. بیست تا آیه بعدی دو سه بار از روی چادر، زانوهاش را مالید. هم یک جور باحالی کرم به جانم افتاده بود که تلافی پس گردنی را بکنم و هم ته دلم می ترسیدم که یک هو بفهمد دارم اذیتش می کنم. دیگر به هن و هن افتاده بود و کلمات را دو تا یکی و غلط ادا می کرد. تا اخر سوره بقره هم کلی راه بود. یک هو گفتم «و لم یکن له کفو احد.» بعد گفتم : «الله اکبر. رکوع» ده دقیقه ای سبحان الله سبحان الله کردم و کرد. بعد گفتم: «سجده.» با یک بدبختی از رکوع بلند شد و رفت سجده.

دوباره سبحان الله سبحان الله. چند باری هم کرمم گرفت و سوت سوت و پیس پیس کردم. بعد یک هو دیدم صداش نمی آید. گفتم: «الله اکبر. بحول الله.» تکان نخورد. گفتم: «بلند شو. رکعت بعد.» جُم نمی خورد. «با توام ها. بلند شو. انقدر هم طول بدی نمازت باطل میشه» ترس برم داشت. رفتم از پشت گرفتمش و کشیدمش بالا. صورتش حسابی قرمز بود و به سختی نفس می کشید. گفتم: « نفس بکش. تند باش. مرده میشی ها.» یک دقیقه ای توی سینه ام نگهش داشتم. دیدم زورم نمی رسد. ولش کردم و گرومپ خورد روی زمین. نمی دانستم باید چیکار کنم. کنار سماور چشمم به یک سنجاق قفلی افتاد. فکر کردم شاید هم دارد مسخره بازی می کند. نوک سوزن را فرو کردم تو باسنش. یک دفعه سیخ نشست و گفت: «تو کی هستی؟ چی می خوای از جون من؟» خانه را گذاشت روی سرش. با چادرش می کوبید تو پک و پوزم.
این اولین رسوایی زندگی من بود. حالا بعضی وقت ها که از خدا می پرسم مگر من چکار کرده ام که این بلاها به سرم آمده، یکی از کلیدی ترین تصاویری که به یادم می آید، همین است. تصویر پیرزنی حواس پرت با سوزنی در باسن!
.
.
.
پانویس:
خدا میدونه اگه سوزن جواب نمی داد تو فکرم بود تو دهنش فلفل هم بریزم….

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید