مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

کُتَلِ هیئت

15 مهر 1395 نوشته‌ها

من و محسن شیپیش با هم رسیدیم به کُتَلِ هیئت. اما اول، من دستم را زدم به دسته چوبی اش. گفتم: «تو برو پرچم بردار، دست من به این خورده دیگه.» گفت: «نچ. اول دست من خورده.» آن دستم را مشت کردم و گرفتم نزدیکِ دماغش. گفتم: «میزنمت ها.» پاهام را لگد کرد و در رفت. دلم غنج رفت که این بار دیگر موفق شدم و کُتَل را یک نفری تو همه کوچه های شوش و دروازه غار می کشم. تو این فکرها بودم که شَپَرَق. چشمم سیاهي رفت. دیدم که محسن، رفته باباش را آورده و گفته که من زدمش. گفتم: «نزدمش. میخواستم بزنم.» یک شپرق دیگه. گفت: «تو غلط میکنی بچه من رو بزنی.»کُتَل را گرفت و داد دست محسن. یک تیپا ول کرد سمت من.

با گریه دویدم توی خونه. بابا گفت: «چی شده.» گفتم: «هیچی.» هر چی می گفتم شپرق سوم را هم خورده بودم. مامان بزرگ گفت: «حتمن هیاتی ها گرت و گورتش گذاشتن.» گفتم: «نچ، گریه امام حسینیه.» مامان بزرگ اشک هام را دست کشید و مالید به صورتش برای شفا. همه شب های محرم هر سال همین بود. تا اينكه یک سال، برف باريد. دسته که آمد بیرون، هیچ بچه اي تو کوچه نمی پلکید. حاج آقایی که همیشه جلوی هیات بود،پرسيد: «میخوای کُتَلِ هیات رو برداری.» گفتم: «برم کفش هامو پا کنم بیام؟» گفت: «نه دیگه. دیره. با همین دمپایی ها خوبه.»

برف رفته بود لای انگشت های پام و یخ زده بود. کُتَلی که بالاش یک دست فلزی بود را برداشتم و جلوی هیات راه افتادم. حاج آقا هم سه چهارمتری جلوتر راه می رفت تا حرکت هیات را جمع و جور کند. سر پیچِ صابون پزخونه، جلوی بساط اکبر یخی،پام رفت تو یک چاله گنده. داشتم با کله میرفتم توی جو. نمی خواستم کُتَلِ امام حسین از دستم بیفتد. نشد. همانطور که کُتَل داشت می افتاد، دستم را فشار دادم جلو. سر کتل، اول خورد تو سر حاج آقا و بعد همانطور که می آمد پایین، تو کمر و باسن و پاهاش. صورتم رفت توی برف و گِل. چشم که باز کردم دیدم حاج آقا دارد می دود سمتم. تندی بلند شدم و دویدم سمت خرابه های پشت دروازه غار و کل آن جا را دور زدم تا خانه.

جلوی در بابا ایستاده بود کنار مامان بزرگ که داشت اسفند دود می کرد. دست گذاشت روی شانه ام و گفت: «به آقا مرتضا. امشب دیدم کتل رو تو برداشتی پهلوون.» گفتم: «آره» نشستم جلوی بخاری نفتی. پاهای کبود و سیاهم را چسباندم بهش. اینکه بعد ها چطور شد و چه کتک هایی برای آن شب خوردم بماند اما، قیافه حاج آقا هیچ وقت از یادم نمی رود. کفشش را در آورده بود که پرت کند سمتم، هر قدمی که بر می داشت یک بار سُر می خورد و فحش آقا. فحش….

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید