آن روزی که یک دسته گل بزرگ دادند دستم و گفتند کمی دور تر بایست، آن روز جهنمی که خاک…
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
پدر، همسر و غمگین معاصر
داستان نویس
معلم داستان نویسی
مدیر آیتی و CRM
کارشناس تولید محتوا
آن روزی که یک دسته گل بزرگ دادند دستم و گفتند کمی دور تر بایست، آن روز جهنمی که خاک…
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش….
بهشت اخر همه اسارت هاست هنگامی که بر بالای قصر زمرد نشانت ایستاده ای آتش جهنم از دور زبانه می…
آدم باید گاهی بنشیند روی سکوی سیمانی باغی که انتهایش به جنگل می رسد. بگذارد عطر شکوفه های نارنج و…