مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

آدمیزاد دندان مصنوعی نیست

3 اردیبهشت 1397 نوشته‌ها

مامان پروانه عزیز

همیشه آرزو می‌کردم برای یک بار هم که شده بی‌هوش شوم. نه از این بی‌هوشی‌های عمل آپاندیس که دکتره داشت ازم می‌پرسید تا حالا دوست دختر داشته‌ام یا نه که یک‌هو نفهمیدم چه شد و وقتی به‌هوش آمدم کنار شکمم می‌سوخت. از آن بی‌هوشی‌های راستکی که آدم دارد کاری می‌کند و یک‌هو قفسه سینه‌اش می‌گیرد و قلبش تیر می‌کشد و می‌بیند فواره قرمز از سوراخ‌های دماغش می‌پاشد روی مانتیور، کاغذهای جلویش، لیوان چای و تا سرش را می‌گیرد بالا، قورت قورت، مزه تلخ و داغ خون را از توی گلویش می‌دهد پایین و یک‌هو چشمش تار می‌شود.

راستش مثل فیلم‌ها بود مامان. چشمم را باز ‌کردم دیدم همه جیغ می‌زنند و این ور و آن ور می‌دوند. دوباره که چشم باز کردم صداها گنگ شده بود و بعدش، از این ماسک سفیدها چسبانده بودند روی صورتم. من داشتم توی دلم می‌گفتم ایول. هی یاد فیلم‌ها افتاده بودم که الان یک باریکه نور، از سقف باز می‌شود سمتم.

یا خودم را می‌بینم که دارم به سمت مهتابی‌‌های سفید سقف می‌روم و از بالا به بدنم و دکترها نگاه می‌کنم که توقع بی‌جایی بود. اما توی همه فیلم‌ها و قصه‌ها، درست توی آن لحظه، آدمی که بی‌هوش شده یکی را می‌بیند که از لای مه و دود و نورپردازی می‌آید سمتش. یکی که توی دنیا خیلی برایش با ارزش بوده. دستش را دراز می‌کند. می‌گوید نترس. می‌گوید می‌خواهی یک جای بهتر نشانت بدهم؟

آن وقت، انصافانه است منِ بیچاره توی آن‌حال، هی منتظر شما باشم که از سقف بیایی بیرون و نیایی؟ انصافانه است بلند بلند بخوانم به لب رسیده جان، کجایی؟ و بعد شما لابد نشسته‌ای توی مسجدهای آن دنیا، برای رزمنده‌هایش نخود و کشمش بسته بندی می‌کنی؟ لابد بابامحسن گرامی هم آن دنیا مغازه زده‌ و دارد به حوری‌ها و غلمان‌ها، لباس زیرِ خارجی می‌فروشد که فرصت نکرده‌ مغازه‌ش را ببندد و سری به من بزند.

حالا حالم خوب است مامان جان. دکتر می‌گفت باید به چیزهای خوب فکر کنم. من برایش از الهه گفتم و زندگی‌مان. از عسل که موقع ماچ کردن، لب‌های کوچکش را می‌مالد به صورت آدم. از کتابم که فوری به چاپ دوم رفته. گفت همین‌ها برایت کافی نیست؟ خواستم بهش بگویم هیچ کس توی این دنیا نمی‌تواند جای دیگری را بگیرد. آدمیزاد دندان مصنوعی نیست این یکی برود، آن یکی بیاید جایش بنشیند. بعد دیدم حال این همه توضیح را ندارم و گفتم حق با شماست. اما مامان خانم، یادم نمی‌رود که نیامدید. این خط، این نشان. این کلاه بی‌نشان.

❣️توجه: من سعی می‌کنم تا در هر شرایطی اینجا بنویسم. با این حال، محض احتیاط و برای شرایط خاص ناشی از فیلترینگ، لطفن صفحه‌ اینستاگرام را فالو کنید 👇

https://www.instagram.com/morteza.barzegar/

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید