مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

مرتضی برزگر

پدر، همسر و غمگین معاصر

نویسنده‌ داستان

معلم داستان نویسی

مدیر روابط عمومی

کارشناس تولید محتوا

نوشته های بلاگ

گم شده ای دارید؟

12 تیر 1395 نوشته‌ها

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتری “خان ببین”. گفت: «دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم. ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش. انگشت هایم که به شانه اش رسید، لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید: «نامحرم؟ حیا نمی کنی؟» سرش را داد عقب. چشم هاش را بست. گفت: «مرتضا.» داغی گردنش را حس می کردم. دوباره لرزیدم. گفتم: «جانم.» گفت: «ما دو ساله همو دوست داریمو تو هیچ وقت دست ننداختی گردن من.» گفتم: «موقعیتش نبود. تو کوچه که نمی شد.»

سرش را محکم تر به دستم فشار داد و صورتش را چسباند به سینه ام. گفت: «فکر می کنی کی دوباره همو می بینیم؟» شانه ام را انداختم بالا. «برم سربازی. بعدشم سرکار. سه چهار سال دیگه به گمونم.» اخم کرد. گفتم «شرط باباته دیگه.» خودش را بیشتر بهم فشار داد. راننده از توی آینه نگاه کرد. خودم را کشیدم این ور تر. گفت: «من تا اون موقع می میرم.» گفتم «اما من همه این سال ها رو به عشق تو سر می کنم. با خیالت.» خودش را چسباند بهم. از روی پیراهن، شانه ام را بوسید. لرزیدم. گفتم: «قول میدم که زود تموم شه. تو هم قول میدی که برام بمونی؟» سرش را تکان داد. ریملش مالیده شد روی یقه ام. راننده از توی آینه چشم غره رفت. رسیدیم به پلیس راه. گفتم: «آقا یکیمون اینجا پیاده میشه.»

وقتی دست تکان می داد هیچ فکر نمی کردم که دیگر نمی بینمش. هیچ خیال نمی کردم که تنها خواسته آن همه شب زنده داری های شب های قدر، گریه های تند و التماس های بلند بلند پای ضریح امام رضا و نمازهای طولانی و تسبیحات پشت هم این طور نادیده گرفته شود. هیچ باورم نمی شد که باز هم بتوانم روی پاهایم بایستم. تا مدت ها خوابش را می دیدم توی لباس عروس که دارد از یک دالان پر از پیچک رد می شود. دست تکان می دهد و از جلویم می گذرد. دست تکان می دهد و می رسد به داماد. دست تکان می دهد و می بوسدش. آقاجون می گفت: «تا چشم نبینه، دل باور نمی کنه.»

حالا پانزده سال است که گذشته. نشسته ام توی سواری بین راهی. نزدیک تابلوی 5 کیلومتر تا «خان ببین.» می گویم: «نگه دار.» راننده می پرسد: «اینجا؟ زیرتابلو» با خودم فکر می کنم چه خوب می شود اگر یک دفعه ای بیاید و با همسر و بچه هایش از خیابان رد شود. برای یک لحظه. بخاطرِ باور من. به جاده نگاه می کنم، به آسمان ابری و داغ. به پلیس راه که انگار نزدیک تر از همیشه است. می گویم «آرام راه بیفت. باید به موقع پیاده شوم.» دو طرف جاده و خیابان و شهر را سر می چرخانم و هر زنی را که می بینم، می لرزم. راننده می پرسد: «گم شده ای دارید؟»

برچسب:
یک دیدگاه بنویسید